نه درمان دلی نه درد دینی
نه درمان دلی
نه درد دینی
نه درمان دلی
نه درد دینی
درون ها تیره شد باشد که از غیب
نه درمان دلی نه درد دینی
چه خاصیت دهد نقش نگینی
نه درمان دلی نه درد دینی
نه درمان دلی نه درد دینی
نه درمان دلی
نه درد دینی
نه درمان دلی
نه درد دینی
درون ها تیره شد باشد که از غیب
نه درمان دلی نه درد دینی
چه خاصیت دهد نقش نگینی
نه درمان دلی نه درد دینی
شعر خوانی سید عباس حقایقی :
http://www.rahpouyan.net/video/poem.mp3
متن شعر »
http://maah.blogfa.com/post-108.aspx
چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود
بیبند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
سر به بالین چون نهد آن را که دردی در دل است
خواب شیرین چون کند آن را که شوری درسراست
رضی الدین آرتیمانی
ولی چرا هنوز از همه ...
من دستم به جایی دیگر بند باید باشد به خدا
به کجا ؟؟؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم. گون از نسیم پرسد.
---------------------------
پ.ن : الحسود لایسود
آخر
پایم به سر همین سلسله گیر می کند
مانده ام
عصاری کنم یا تا زانو در گل گیر کنم
قدر مهران1 را مدیری میداند که به مصیبت مورداک2 گرفتار آید.
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز.
---------------------------------------------------------------
1. مهران مدیری : کارگردان طنر پرداز ایران
2- روبرت مورداک : غول رسانه ای دنیا
لبانی که خشک می شود
از تشنه عطش می بارد
از آب سراغ تو را می گیرم
تویی که نقطه عطفی به اوج آئینم.
حضور مبهم این ثانیه های پادر گریز (البته این روزها لنگ) انگار خیال تمام نکرده های مرا باز می کنند.افکار و افعال مبهوت به تأمل چندمین ستاره ناز می کنی به عشق ماهرویان سپید در عالم رویا. هزار بار بلعیدن را دوست داشته اند ، چرا که نه؟ بی قرار رفتنم به آسمان. به لحظه های ناب. شاید هنوز تکه ای لبخند نازنین، نمک گیر کرده باشد زمین منفعل را. شاید حضور را با ه - ز - و - ر اشتباه نمی کنی ؟
امام علی (ع)
باری هلاکت و دردمان از خودمان
از ترس
از تکبر
از پر عقاب که به کجا ها سفر می کرد ذهنش ؟
و از ماست که بر ماست
--------------------------------------------------------
پ . ن
البته یادم هست که همه مستعد تبدیلیم!(حسین پناهی)
مثل هیچ وقت
دردی که می خورد مرا
مثل نوشی که نیش می زند مرا
مثل دستی که نشُسته سیب می خورد مرا
سیر می خورد مرا
یا آنکه هستی و روی از ما چرا نهان میداری ؟ درد .
سحر و فسون روزگار
مست و خراب ِعشوه ی نهان او
با آنکه هنوز ته دل اندکی از تو نمی دانم کجایی؟
آورش اوج بالای از نهفت را خواستاری دوباره ام.
... : مرغ دل تو حافظا بسته ی دام آرزوست ای متعلق خجل دم مزن از مجردی
گفت :
10 سال تحقیر
10 سال تو سری
10 سال سرکوب
10 سال حسرت
10 سال چشم به در
10 سال جنس تقلبی
10 سال ...
پروژه ها حریصانه بی اعتبار می مانند.
و مردمان ِ متاثر از دریاچه ی نمک
صبحشان به ظهر می چسبد
کوچه ها، آسفالت چند پشته
غبار آسمانش را ، دلیل از عراق می آوریم.
سیبویه ها به سر دزک (انتهای دلم)
و برج ها را بر سر زبان می بینم.
آری این چنین است که راه به جایی نمی بریم
هر گاو گند چال دهانی
برای شهر من، عارفی شده
معتبر تر از ....
چه بگویم؟
مرگ را می توان دیدن
هنگامی که دو بال گشوده
هی داد می زند
وقتی شرافت انسانی
روی میز کار ،هر روز هزار و اندی دکمه بالا و پائین می پرند
و چشمانی هیزی که مستقیم
در جادوی پوشالی خود خواسته می چرند.
پرده دوم ----------------------------------------------------------
تدریجی است
تدریجی
صعود مردی که سر انگشت خیالش
دستکش هزار قله ی بلند بود
به جابجایی کوهها،
بی هیچ احساس غرور،
بی هیچ شرمندگی،
با اندک مایه تردیدی ،
چه شادمانه می نگرم.
پرده سوم ----------------------------------------------------------
مرگ تدریجی که همه خوانده اید،
من در حال راندن آنم.
چه بی نشاط بهاری که بی روی تو گذشت.
پرده چهارم ----------------------------------------------------------
وقتی به زنی فکر می کنم که دروغ تمام شوهرش را احاطه کرده.
وقتی به مردی فکر می کنم که مردانگیش را بی خبر فروخته.
سرم درد می گیرد.
درد.
درد دندان
درد شهوت
درد چشم
درد دین
درد خدا
درد بی درمان
زهر مار
چه دلنوازانه می کشی مرا
ناز شستت خدا
وقتی که اوج می گیرد درد
این گاه دوباره دردی زائیده می شود
تناسخ وجود را وحدتی هست ؟
گم می شود سر در کلاف خویش.
درویشی گفت : ان مع العسر یسرا. ان الله مع الصابرین.
گفتم : نمی خواهم. نمی توانم.
گفت : بل اکثرهم لا یعقلون . بقیهٌ الله خیر لکم ان کنتم ...
گفتم : نیستم . نمی خواهم ،نمی توانم. من اصلن همین حالا باید بروم.
گفت : هو معکم اینما کنتم.
خندیدم و گفتم :پس کو ؟
گفت : صم بکم عمی و هم ....
گفتم : به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم ، بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی.
گفت : انا هدیناه السبیل اما شاکرا اما کفورا
گفتم : دست از سرم بردار این جام تهی دیریست که ره به حال خرابم نمی برد. من چشم امید از حلوای این ترش غوره ها بریده ام. نوشیدنی داری ؟
....
....
دستی بر سرم کشید و رفت !
"پ .ن" تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید؟